Friday, June 28, 2002

بعد از مدتها, سلام سلام ..........
با تشکر از دوستانی که تا حالا وبلاگ منو ديدن...... از همه معذرت ميخوام که يه مدتی بروز نشده بود.
خوب هر چي که بوده تموم شده و من دوباره برگشتم :)))
البته الان هم که اومدم امتحان دارم ولی �کر نکنم بيشتر از اين غيبت جايز باشه !!!!!!!!
خوشبختانه اين آخرين ترمه. بعدش يه ن�س راحت ميکشم.
خوب �کر کنم همه چيزو توضيح دادم...
تا بعد... حق يارتون.......

Sunday, June 02, 2002

سلام عزيزان.
ببخشين که يه چند وقتي وبلاگ رو بروز نکردم.....
حقيقتش قرار شده 2-3 ن�ر ديگه هم منو تو نوشتن مطالب ياري کنن. خلاصه اينکه داريم عضو ميگيريم.
قول ميدم بزودي وبلاگم تاپ وبلاگها بشه !!!!

Tuesday, May 28, 2002

سلام دوستان خوبم.
راستش يکي از بچه ها با ديدن وبلاگ من برام يه ايمیل اعتراض آميز زد و .......... خلاصه کلام اينکه ميگ�ت اسم وبلاگت به موضوعاتش ربطي نداره.
منهم در جواب ايشون گ�تم که عشق منحصر به نيروهاي اللهي نيست و شيطان هم ميتونه عاشق باشه و عشق به شيطان هم داريم و شيطان پرستي و .... .
اون دوستم ميگ�ت بجاي نام worthful satan بهتره که از اسمهايي مثل Blue Love و از اين قبیل اسامي است�اده کنم. ميخواستم لط� کنید, منت بذارين و نظراتتون رو بهم بگين تا من بالاخره يه نتيجه اي بگيرم که اسم وبلاگمو عوض کنم يا نه !؟؟!؟!؟!

Sunday, May 26, 2002

بي تو خاکستر سردم اي دوست
با تو اما
دلم از آتش هستی سوزان
روحم از شوق شک�تن لبريز
و نگاهم به نگاهت حيران.......
هر که پرسيد از شب, گ�تمش روز مني
هر که تنهايم ديد
گ�تمش شمع دل ا�روز مني.....

Saturday, May 25, 2002

از پس شيشه های غبار گر�ته سايه اي ميبينم.
سايه اي که ميگويند شوم است.
هر لحظه به من نزديکتر ميشود
و سرانجام دستان سرد و بي روحش پيکر غم زده مرا در آغوش ميکشد...
نگاهش ميکنم
با چشمان نا�ذش درونم را ميکاود
و من در چشمانش ملکه اي تکيده و سپيدپوش با تاجي از يخ ميبينم
آري
اين ملکه من هستم که با بي رحمي تمام بر سرزمين يخ زده قلبم حکومت ميکنم.......
و حال مالکيت اين سرزمين نيز از من گر�ته شده.
سرزميني که روزي ميخواست زادگاه عشق شود
و اين سايه �رصت عاشق شدن را از او گر�ت.
اين بار سايه شوم, مرا به همس�ري گزيده است.
س�ري به سوي ابديت.....
با منزلگاهي به نام مرگ.

Friday, May 17, 2002

وای خدا چقدر گرممه!
دارم از درون آتيش ميگيرم.... نميدونم چم شده... احساس عجيبي دارم.....

تا بحال شده احساس کنين همونقدر که کسی رو ميشناسين، نمی شناسينش؟
تا بحال شده احساس کنين همونقدر که عاشق زندگی هستين، عاشق مرگين؟
تا بحال شده احساس کنين همونقدر که هستين، نيستين؟
تا بحال شده غم و شادی رو با هم تجربه کنين؟مثلا از مرگ عزيزی هم خوشحال باشين هم غمگين؟يا از دوری دوستی؟
تا بحال شده لبريز از خستگی و پر از انرژی باشين؟
تا بحال شده در اوج عصبانيت آروم باشين؟
تا بحال شده در اوج مستی شش دانگ حواستون جمع باشه؟
تا بحال شده در اوج عاشقی اسير نباشين و اسير نکنين؟
تا بحال شده نداشته باشين ولی همونی رو که ندارين هم ببخشين؟هر چيزی که باشه؟
تا بحال شده همونقدر که بخواهين کمک کنين ، نخواهين؟
تا بحال شده نيازمند عشق يارتون باشين و از اين عشق يه جورايی دوری کنين؟
يا تا بحال شده ترس از آينده رو کنار بذارين و �قط عاشق باشين؟

چقدر تکرار کردم « تا بحال شده»! �کر کنم از اين تکرارخوشم اومده! بازم ميخواستم بگم اما يادم نمياد!
ولی آيا تا بحال شده؟

هنوزم گرممه!!!! ميخوام �رياد بکشم << ش......کجايي. >>
سلام.... سلام .... سلام.....
لطقا با دیدن جملات من نخندید.آخه خیلی خوشحالم که تونستم بعد از این همه وب لاگ خوندن خودمم بالاخره همت کنم و یه بلاگ رجیستر کنم.
آره .... یکم ناشیم ...... برای همینم اولا منو ببخشین و ثانیا بهم لط� کنین و راهنمایی هاتون ازم دریغ نکنین... پس بهم Email بزنین: worthful_satan@yahoo.com
خیلی حر� واسه گ�تن دارم..... مثلا اینکه چی شد سرانجام بلاگ خودمو درست کردم و..........
ok..... اجازه بدین سر �رصت .
�علا با اجازه.......